تبلیغات
کلبه سرد و تاریک
کلبه سرد و تاریک

دلت را به هر تشنه ی عشق نده چون یه روز ازت سیر می شه و دلت رو می شکنه

پرم از هوای گریه…پرم از ترس و گلایه …

پرم از عذاب بخشش…

پرم از تلخی حسرت یه لبخند تا رسیدن به حقیقت…

پرم از نگاهی تب دار

از یه خواهش هوس بار

از نفس نفس تو تکرار

از یه گریه پای اصرار

از تبسمی دروغین ،

محض شادی دل بهاری غمگین

محض پر کشیدن تو هوای بی قراری یه عاشق

محض پیوند شکوفه با گل سرخ شقایق

پر شدم از اشک  آبی

وقتی نادیده گرفته شد دل من توی جشن گل و بوسه،

که به قیمت فرو ریختن این دل به پا شد

پرم از یه خواهش سبز …

برای گرفتن دوباره ی دستای دریا

پر شدم از بغض کهنه ، توی خلوت شبانه های سردم

وقتی اشکی می ریخت از غم

وقتی می شکست دلم هر دم و هر دم

وقتی ناخونده سرک کشید به دنیای قشنگ گلی ماتم

وقتی که تو اوج احساس دلی رو از ریشه کندند

عشق طناب دار به پا کرد ،

نه سر خودش رو بلکه با من عاشق وداع کرد

نه بهار دلش ترک خورد

نه شکوفه کرد نگاهی

وقتی که دل یه عاشق به پاشون می شد فدایی…

پرم از وسوسه ناب جدایی

رسیدم به نقطه ی آخر آخر

دیگه دل سیر از شکفتن ،

از تو از موندن شنفتن

تن می دم به وسوسه های جدایی

بی خیال عاشقانه های گلدون می پرم رهاتر از عشق

می سپارم تو رو به صدای بارون

به هوای دل سپرده ی بهاری

هوای دل سپرده ی بهاری

که با همه ی قشنگی های ناب نابش ،

دلای ما رو جدا کرد کرد

فروغ فرخ زاد


نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1388 ساعت 08:19 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه ی من بینی
این مایه گناه و تباهی را

دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده ، آه ، رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن

تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من ، صفای نخستین را

آه ، ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم

از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو

یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را

آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را

راضی مشو که بنده ی ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا

فروغ فرخ زاد


نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1388 ساعت 08:15 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |

 

همیشه رفتن بهترین نیست همیشه ماندن ان حضور ناب نیست گاهی میان رفتن و ماندن هیچ فرقی نیست دلتنگم ؟ باشد.؟اصل درست این است که عزیزان ما در خانه ی دل ما جای دارند..........


نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور 1388 ساعت 12:09 ب.ظ توسط علی A11A نظرات | |

لب دریا میشینم

یه قلم تودستمه

 یه كاغذ میگیرم

وقلبمم تو مشتمه

می نویسم كه سلام

مینویسم كه منم

من همونم كه میمردی واسه من تویه نگاه

من همونم كه تو اول شدی عاشق چشاش

من همونم كه میگفتی میمونم همیشه باش

چرا باور ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا یادم نمیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا حرفات توی ذهنم نمیاد؟؟

اومدم بپرسم وبعدش برم!

اومدم بگم چرا؟؟؟ چرا یادم نمیاد؟؟؟

ولی انگار قلب من میدونه چرا!!!!!

چون كه عاشق نبودی

چون كه عشقت هوسه

تو می خواستی یكی همراهت باشه وهمش بگه به عشقت میرسه!

روزی كه بهم بگی دوست دارم/باور بكن/برگرد كنارم

من دیگه باور ندارم

حتی اینو كه یه روزی تو بودی همه كس و كارم

آخرش خدا نگهدار! میبینم تو را یه روزی و برو به امید دیدار!

اونی كه فكرمیكردی دوستت نداره ولی غافل ازاینكه همه داروندارش توبودی وبس


نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 09:52 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |
برای آن عاشق بی دل مینویسم که هرمت اشکهایم را ندانست،برای آن مینویسم که معنی انتظار را ندانست،چه روزها و شبهایی که با یادش سپری کردم،برای آن مینویسم که روزی دلش مهربون بود،مینویسم که بدونه دل شکستن هنر نیست،نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم،و نه با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم.مینویسم تا شاد نامهربانی هایش را باور کند..........
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 09:29 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |

 غمگین نباش ، دنیا آدم غمگین کم ندارد ، تو بخند تا فرمانروای دلهای غمگین شوی.........

از دوست خوبم رافت نیا

 

 


نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور 1388 ساعت 10:58 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید


نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور 1388 ساعت 09:52 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم…


نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور 1388 ساعت 09:46 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |

پسر عاشق

 

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است


نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور 1388 ساعت 09:26 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |

پناه می برم  به خیالاتم

شاید...........

       جایی پیدا شود برای

                          خندیدن؟


نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور 1388 ساعت 09:00 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |
دلم گرفتــــه ازین روزهای تکراری


ازین نوشتن ِ بی انتـــــهای تکراری


ازین عبور و مرور ِخیال ِ عصیانگر


ازیـن قلـــم زدن ِ بی ریــای تکراری


دگر نمی شود اینگونه ساده بود اما،


هنـــوز مانده به قلبم، هوای تکراری


چقدر خسته ام از سایه های اطــراف


چقدر خسته تر از این نـوای تکراری


و باز هم ستاره نیامد!...دلـم گرفت !


ازین همه خبــر و مبتــــدای تکراری


چگونه تازه شوم وقتی ازخودم دورم؟


و یا که غوطه ورم در دعای تکراری


چقـدر قصّه نوشتم ز راز ِ زنــدگی ام


ز عشق و بودن و این ادعای تکراری


همیشه زخم ِ دلم را به صبر آغشـتند


ولی اثـــر که ندارد ، دوای تکراری !


دلم هوای رسیــدن به آســمان دارد..

.
دگر بــریده ازین، انــزوای تکراری ...

http://i29.tinypic.com/jl6maf.jpg


نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور 1388 ساعت 08:14 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |

اگر مى دانستى که چقدر دوستت دارم سکوت را

فراموش مى کردى

تمامى ذرات وجودت عشق را فریاد مى کرد

اگر مى دانستى که چقدر دوستت دارم

 چشمهایم را مى شستى

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد مى دادى

اگر مى دانستى که چقدر دوستت دارم نگاهت را

تا ابدبر من مى دوختى تا من بر سکوت نگاه تو

رازهاى یک عشق زمینى را با خود به عرش

خداوند ببرم اى کاش مى دانستى

اگر مى دانستى که چقدر دوستت دارم هرگز

 قلبم را نمى شکستى

اگر مى دانستى که چقدر دوستت دارم لحظه اى

 مرا نمى آزردى

که این غریبه ى تنها  جز نگاه معصومت پنجره اى

 و جز عشقت بهانه اى براى زیستن ندارد

اى کاش مى دانستى

که چقدردوستت دارم...

 


نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1388 ساعت 03:24 ب.ظ توسط علی A11A نظرات | |

خدا جونم سلام ................

بازم من همون دیونه ی همیشگی همون مزاحم همیشگی میدونم از دسم دلخوری آخه هر وقت دلم میگیره میام سراغت خدا جون شرمندم آخه میگی چکار کنم عشقم منو تنها گذاشته چن روزه انونو ندیدم این چن روز هم واسم مثل چند سال گذشت نمی دونم یهویی چی شد شاید فرشته بود اومده منو از تنهایی نجاتم بده اگه اینطوره پس چرا منو تنها گذاشت نمیدونم احساسم اینو می گه آخه گلم می گه این روزا نمی تونه زیاد منو ببینه شاید مشکل منم شاید بهش بد کردم شاید حرف بدی بهش زدم شاید هم نه من لیاقت اونو ندارم خدا جون تو بگو چرا خدا جون کمکم کن الهی دورت بگردم تو بگو چکار کنم عشقم منو تنها نذاره ...............

 


نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد 1388 ساعت 08:58 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |

دستام دارن میلرزن................

قلبم داره تند تند میزنه.............انگار از جایی که داره خسته شده و میخواد بیاد بیرون...........انگار یه چیزی تو گلوم گیر کرده که نمیذاره راحت نفس بکشم.

حرف نیست.........

بغض نیست .........

درد نیست.........

پس چیه؟ چی تو این گلو گیر کرده؟ چیه که نمیذاره نفس بکشم؟

دلتنگیه؟
آره خدا جونم دلتنگم............فقط دلتنگ تو..........میخوام ببینمت.........این علی بیچاره بی تاب یه لحظه دیدنته...........

علی خسته شده از همه چی ........از این همه غم از این همه غصه ............کی میخوای منو ببری پیش خودت؟ خسته ام خدا جون .باور کن کم آوردم.

دیگه تحمل این همه درد این همه غم این همه تنهایی رو ندارم ندارم ندارم

می فهمی؟؟؟؟

همه تنهام گذاشتن.......تو دیگه این فلک زده رو تنهاش نذار........شب خیلی بدیه امشب.......به سرم زده خودم ساکمو وردارم و بیام پیشت ........... ولی میترسم ..میترسم این همه راه بیام و تو باز رام ندی.....بازم در خونتو واسم باز نکنی............. اونوقت من چی کار کنم؟؟؟؟؟

حرفای یه عزیز امشب منو داغون کرد...........عزیزی که خودشم نمیدونه چقدر داره واسم مهم میشه.......نمیدونه ........اونم دلش شکسته .......دلش گرفته......خدا جونم عزیز اون پیش توئه.........اون بالابالا ها .........بهش حسودیم میشه کاشکی جای اون من پیشت بودم ..........میدونی اینجوری خیلی خوب بود نه من این همه دلتنگ بودم.....و نه این عزیزی که اینجاست این همه بی تاب یارش که پیشه توئه.

آخه این چه دنیایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منی که آرزوی سفر دارم رو نمیبری..........منو که اگه برم هیچکی واسم اشک نمیریزه...........که هیچکی واسش مهم نیست.............منو گذاشتی و کسی رو بردی که یکی این همه بی تابشه...........اینقده دوسش داره که ................خدااااااااااااااااااااااااااا بذار بیام.................

خدا جونم...

    


نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد 1388 ساعت 10:56 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |

 



دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر
از غصه میمیرم مرا مگذار و مگذر

با پای از ره مانده در این دشت تبدار
ای وای میمیرم مرا مگذار و مگذر

سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نمیگیرم مرا مگذار و مگذر

بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر

با شهپر اندیشه دنیا گردم اما
در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر

آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجیرم مرا مگذار و مگذر
عزیزم sorry

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد 1388 ساعت 10:15 ق.ظ توسط علی A11A نظرات | |